هنر گناه نیست

خرید بک لینک
به جز دو دست من، دو چشم من، لبان من به جز دو دست او، دو چشم او، لبان او کس از کسان شهر را خبر نشد. که من میکده ام زقلب او، هزار آرزوی او. کس از کسان شهر را خبر نشد، که این درخت خشک را، من آفریده ام. کس از کسان شهر را خبر نشد، که آبشار شیشه ها فرو شکست و ریخت. و یک زن ازخرابه های قلب من رمید، و مردی از خرابه های قلب او گریخت. بجز دو قلب ما، درون خانه ای ز خانه های شهر، کس از کسان شهر را خبر نشد، که هنر گناه نیست...

ما را در سایت هنر گناه نیست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:41

زنی که من می شناختم چشمان درشت و زیبای سیاهی داشت. از اینها که محوشان می شوی. عاشقشان می شوی. دلت می خواهد نگاهشان کنی. شاید فکر کنی نگاهش می کردم, نه, من فقط گاهی اوقات غمش را دوست داشتم که عمیق بود. نگاهش می کردم و بی تفاوتی آغشته به قدرت و عصیانگری و طغیان را می دیدم. او زنی بود که من از او می ترسیدم. گاهی حتی دیوانه بود. دیوانه ای که همه جا یافت نمی شود. خودش هم این را می دانست. باعث شده بود ب هنر گناه نیست...

ما را در سایت هنر گناه نیست دنبال می‌کنید

برچسب: شناختم, نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:41

صفحه بندی