زنی که من می شناختم چشمان درشت و زیبای سیاهی داشت. از اینها که محوشان می شوی. عاشقشان می شوی. دلت می خواهد نگاهشان کنی. شاید فکر کنی نگاهش می کردم, نه, من فقط گاهی اوقات غمش را دوست داشتم که عمیق بود. نگاهش می کردم و بی تفاوتی آغشته به قدرت و عصیانگری و طغیان را می دیدم. او زنی بود که من از او می ترسیدم. گاهی حتی دیوانه بود. دیوانه ای که همه جا یافت نمی شود. خودش هم این را می دانست. باعث شده بود ب هنر گناه نیست...
ما را در سایت هنر گناه نیست دنبال میکنید
برچسب: شناختم, نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:41